شمارهٔ ۴۹۹
پرده بردار و صلای می به شیخ و شاب دهصومعه داران عارف را شراب ناب ده
آخر ای ابر کرم پرورده فیض توایمدود از ما تشنگان برخاست ما را آب ده
از ادب حرفی رقم آموزگار ما نکرددفتری از حسن خود داری به ما یک باب ده
این دل افکنده را یک بار بردار از زمینگر نه داغ مهر تو باشد برو پرتاب ده
ترسم از خونریزی زلفت که گیرد دامنتخون دل ها از شکنجش می چکد کم تاب ده
خوابش از سر رفت با ما هر که همزانو نشستتاب بیداری نداری تن به جای خواب ده
وه که از طوفان عشقت برق دل را آب بردمن نگفتم سر به جویم این همه سیلاب ده
از حرارت هر شبم ضعف دل افزون می شودیک صباحم از لب خود شربت عناب ده
از شکاف دل به چشم جان «نظیری » بیندتروی بر محراب داری پشت بر اصحاب ده