شمارهٔ ۴۹۰
به دوریت نتوان بود نیز دور از توحسد به خویش برد عاشق غیور از تو
مرا کرشمه حسن تو کرده سرگرداننه غیبتم به حضور است و نی حضور از تو
فکندی آینه را از نظر ز بی قیدیبه جز دل تو ندیدم دلی صبور از تو
به تلخی از نظر خشمگینت افتادملبی چو پسته نکردم به خنده شور از تو
امید بود که شمع مزار من گردیبر آستان سرایم نتافت نور از تو
تو گر مرا بکشی و به تعزیت آییمیان حلقه ماتم کنند سور از تو
وگر به فاتحه بر تربتم نفس رانیته لحد شودم عرصه نشور از تو
کرامت عجبی داده اند حسن تو راکه سر زند به دل ماتمی سرور از تو
«نظیری » انده این خون فسرده چند خوریبگیر، کس نگرفتست دل به زور از تو