شمارهٔ ۴۸۹
همنفسی به جان خرم قافله تتار کو؟مردی ازان زمین کجا؟ گردی ازان دیار کو؟
جادوی او به خواب خوش غارت صبر می کندگریه شب رو مرا شورش کارزار کو؟
فایده ای نمی دهد داروی تلخ ناصحاناین غم ناگوار را باده خوشگوار کو؟
من که سخن نمی کنم شادی بوستان کراستمن که رقم نمی کشم رونق نوبهار کو؟
حادثه از هزار سو راه نشاط بسته استغمزده را طرب گهی جز سر کوی یار کو؟
چون سگ کهف در وفا سر به قدم نهاده امفاقه کشم خبر کرا حمله کنم شکار کو؟
پر ز گلم مشام ها قوت امتیاز نیعشوه یأس می خورم حاصل انتظار کو؟
کس ننمود جرعه ای کز جگرم گزک نخواستخسته دردسر شدم باده بی خمار کو؟
هست ز گوشه لبی عیش مدامم آرزوزد می ناشتا دلم مستی پایدار کو؟
بخت «نظیری » از ازل حادثه زای آمدهتوشه عشرتش دهی راحت روزگار کو؟