شمارهٔ ۴۸۸
دوش کردیم دل و دیده به دیدار گروسر نهادیم به پوشیدن اسرار گرو
پاک بازانه کشیدیم سر از داو حریفسیم و زر باخته و جبه و دستار گرو
علمی شقه عمامه از آن زلف نداشتدلق و عمامه نهادیم به یک تار گرو
چون برآریم سر از دایره مشکینش؟چرخ کردست درین دایره پرگار گرو
آبروی من اگر برد جمالش چه عجببرده از نار مغان آن رخ گلنار گرو
بندم از صومعه زنار که در دیر مغانمصحف و خرقه نگیرند به زنار گرو
مرغ محبوس گر آن سرو بهشتی بیندبه پر و بال کند چنگل و منقار گرو
گر رود سر، من ازین شورش و سودا نرومکرده ام رخت درین گوشه بازار گرو
می شود هر نفس از عشق «نظیری » رنگیدلق درویش که کردست به عیار گرو