گنج

شمارهٔ ۴۸۰

غم از دل بر کران نتوان نهادنگرانی بر جهان نتوان نهادن
مرا سری به جانان از ازل هستکه با جان در میان نتوان نهادن
ارادت کرده محرومی مقدرگنه بر آسمان نتوان نهادن
نواله کز کف معشوق باشدبه تلخی از دهان نتوان نهادن
سری کافراختم از آستانشبجز بر آستان نتوان نهادن
ز بس داغ جنون آشفته مغزمسرم بر پرنیان نتوان نهادن
سمند عشرتم توسن چنانستکه مویش بر عنان نتوان نهادن
ثبات از عالم و ارکان برونستاساسی آنچنان نتوان نهادن
قضای چرخ مار بیضه خوار استدرین کاخ آشیان نتوان نهادن
عزیز خاندانم از مکان رفتقدم بر لامکان نتوان نهادن
توانم جان به آسان داد لیکنبه جسم مرده جان نتوان نهادن
چنان هجرش دل و دستم شکستهکه کلکم در بنان نتوان نهادن
قلم درکش به دیوان «نظیری »ز بس سهوش نشان نتوان نهادن