گنج

شمارهٔ ۴۸۱

چند فارغ از نشاط درد و درمان زیستنهمچو خون مرده زیر پوست پنهان زیستن
شوق و این ناآشنایی؟ عشق و این بی نسبتی؟تشنه دیدار وانگه در بیابان زیستن
خوبی از اندازه بیرون می بری انصاف نیستدشمن جان بودن و شیرین تر از جان زیستن
دیده پراشک و زبان پر شکر مشکل حالتیستبا چنین نازک دلی ها سخت پیمان زیستن
عیش میخواران مفلس را چراغ خلوتمبایدم از خانه همسایه پنهان زیستن
تا سحر با ساز و صحبت تا به شب در گشت و سیرهمچو گل طرفی نبستم از پریشان زیستن
مشت خاشاک «نظیری » شعله ای کرد و نشستباد شمع انجمن را تا به پایان زیستن