شمارهٔ ۴۸
از پی آشوب ما، در زلف دارد شانه راشورش زنجیر در شور آورد دیوانه را
حسن بنیاد محبت بر پریشانی نهادتا نشورد خاک را دهقان نریزد دانه را
حور و جنت جلوه بر زاهد دهد در راه دوستاندک اندک عشق در کار آورد بیگانه را
عشق کامل نیست تا در بند مال و مسکنیآن زمان آتش علم گردد که سوزد خانه را
هرچه خود را زد به آتش عین آتش گشت و رفتدر حقیقت شعله بال و پر شود پروانه را
جای یک ناخن درستی در سراپایم نماندهر زمان دیوانه ویران تر کند ویرانه را
گر رود عشق از مزاج پیر لذت کی رودبوی می باقی بود چون بشکنی پیمانه را
عقده دل در شکنج طره نگشاید به عقلیک گره زان زلف درهم بشکند صد شانه را
سرگذشت عهد گل را از «نظیری » بشنویدعندلیب آشفته تر می گوید این افسانه را