شمارهٔ ۴۷۲
دلم شد زودرنج آزار او کنتغافل گونه ای در کار او کن
به کوشش درنمی گیرد چراغمشررواری حرارت یار او کن
گلابی پاش بر دلق وجودمچو گل آغشته پود و تار او کن
سخن کز پختگی رنگی ندارداگر معجز بود انکار او کن
کسی کز روی آگاهی زند حرفبه جان دست ار دهد ایثار او کن
نگه سرهنگ کم آزار حسن استغضب را شحنه بازار او کن
اساس حسن داری ساده از مهرمثال نقش بر دیوار او کن
نفس کز تفتگی تابی نداردگر از عیسی بود زنار او کن
«نظیری » را مسوز از داغ حرمانترحم بر دل افگار او کن