گنج

شمارهٔ ۴۷۱

قافیه: ارخویشتن۱۱ بیت
دیریست بیرون رفته ام از اختیار خویشتنبنشسته ام اندوهگین در انتظار خویشتن
گر از عیار حال خود در مجلس اظهاری کنمساز از مقام خود فتد من از عیار خویشتن
مشرب مصاحب می کند ورنه تفاوت بی حدستتو مست حسن و ناز خود من در خمار خویشتن
تا رفتم از کوی مغان در من غریبی کار کردهرگز نمی آید مرا یاد دیار خویشتن
توفیق اگر یاری کند در زهد خشک آتش زنمزاب ورع سوز آورم رنگی به کار خویشتن
سیلاب مستی سر دهم تا بیخ هستی برکندیک بارگی فارغ شوم از خار خار خویشتن
گر بر سر صلح آورد روزی پشیمانی تو راچندان بگریم کز دلت شویم غبار خویشتن
گر پیش می خواندی مراد ذوق مرا می یافتینقش خرابی مانده ام از یادگار خویشتن
آن شب که در خون خفته ام دانم شب آسودگی استکم روز راحت دیده ام از روزگار خویشتن
یک روز برقع برفکن انصاف مشتاقان بدهخلق جهان را کرده ای امیدوار خویشتن
معشوق و عاشق را به هم نازی «نظیری» لازم استدشمن نمی‌باشد کسی با دوستدار خویشتن