شمارهٔ ۴۶۶
صد غم ز غم پیاله ستاند به یاد منصد غصه تیغ تیز کند در عناد من
گردد ز شیخ و برهمنم کار بسته تردر چین ابروی تو گره شد گشاد من
تسبیح و سجده از گل میخانه می کنمخاک مرادبخش برآد مراد من
پروای راهب و سر زنارم از کجاستباید به بت درست بود اعتقاد من
بعد وصال رخنه به کارم نمی کنداز بس به عشق گشته قوی اتحاد من
بر آتشم خمار شراب تو آب ریختجامی بنوش و دود برآر از نهاد من
چندی به حیله رفت «نظیری » به راه عقلهرگز بر آن ربوده نبود اعتماد من