گنج

شمارهٔ ۴۶۷

درمان ضعف دل به لب نوشخند کنحرفی بگوی و مشک و گلابی به قند کن
لب پاک از ترشح آب حرام کردطرف ردا به گردن صوفی کمند کن
بوی عبوس عارف شهرم دماغ سوختخادم بیار مجمر و فکر سپند کن
زهرم به رگ ز حاسد بدگوی می دودنیشم ز دل برآر و علاج گزند کن
با ما بد است خصم که خود از چه خوب نیستگو اشتلم به طینت ناارجمند کن
آن کس که دین ندارد و گوید که عارفمتکفیر او به ملت هفتاد و اند کن
تا کی چو موج آب به هر سو شتافتندر عین بحر پای چو گرداب بند کن
نقدت همه ز روی ریا قلب مانده استصراف خویش شو سخن چون و چند کن
دشمن اگر به سفره تو میهمان شودسربخش و نام خویش به همت بلند کن
آرایش برون چه کنی پشم گوسپندگرگی که در درونست تو را گوسپندکن
افغان که سوختی و به مرهم نمی خریآن را که داغ می نهی اول پسند کن
عالی نموده عشق «نظیری » مقام تومعنی بلند آور و دعوی بلند کن