شمارهٔ ۴۶۱
دست در طره آشفته یاری نزدیمیادگاری گرهی بر سر تاری نزدیم
شرممان باد که مشهور جهانیم به عشقنشدیم آتش و برقی به دیاری نزدیم
در ره دوست چو خاشاک دوا ریخته اندبر سر آبله ای نشتر خاری نزدیم
کرد صد سالک چالاک برین راه گذردست در حلقه فتراک سواری نزدیم
همه را زشتی و زیبایی ما در نظر استبخیه ای بر طرف پرده کاری نزدیم
هرچه دادند و گرفتند در آن کوی نکوستبر ترازو و محک وزن و عیاری نزدیم
خلوت انس «نظیری » نبود روزی ماحلقهای بر در دل در شب تاری نزدیم