گنج

شمارهٔ ۴۶۲

کنم بی باده بدمستی که سودایی دگر دارمبه ساقی تلخ می گویم که دل جایی دگر دارم
نظر گردد حجاب آنجا که من دیدار می بینمنهان از چشم ظاهربین تماشایی دگر دارم
به روی فهم ریزم مزد عقل کارفرما راکه غیر از کار او بر سر تقاضایی دگر دارم
ندانم با که در حرفم همین مقدار می دانمکه با خود هر نفس آشوب و غوغایی دگر دارم
حدیث طور از من پرس از محمل چه می پرسیکه من پی بر پی مجنون صحرایی دگر دارم
به مژگان ابر سیرابم بشارت کوه و صحرا راکه در هر قطره آب دیده دریایی دگر دارم
چه داند فهم کوته بال جولانگاه شوقم راکه او راه دگر رفتست و من جایی دگر دارم
خرد را نیست در سودای من یک ذره گنجاییکه او رایی دگر کردست و من رایی دگر دارم
«نظیری » برتر از مطلب برآوردست همت راکه برتر از تمنا من تمنایی دگر دارم