گنج

شمارهٔ ۴۶۰

دهشت از صیدم مکن بی زخم کاری نیستمخود شکار کس شوم شیر شکاری نیستم
مغز افروزد شمیم و کشت سوزد شبنممآه محنت دیده ام باد بهاری نیستم
خود به خون خویش می جوشم چو صهبا در سبوزین حریفان از کسی ممنون یاری نیستم
به که از من کم رسد زحمت به صدر اعتبارپر به تنگ از گوشه بی اعتباری نیستم
آگهی بخش است حالم، پند ده بیناییمدر سر مغرور کم از هوشیاری نیستم
فصل ها از سرگذشت ناامیدی خوانده امگوش بر افسانه امیدواری نیستم
هرچه می گوید زبانم کرده انشا کاتبمجز رقم از خامه بی اختیاری نیستم
انتظار وعده دارم در ادای وام دوستبد ادا وقت طلب در جانسپاری نیستم
خوی شرمم پندگیران را «نظیری » بر جبینگرچه دارم منفعت بی شرمساری نیستم