گنج

شمارهٔ ۴۶

تا به کی بر خرقه بندم جسم غم فرسوده راسر به طوفان می دهم این مشت خاک سوده را
در درون همچون عنب شد خوشه اشکم گرهبس فرو خوردم به دل خون های ناپالوده را
گوش ها کر گشت و یارب یاربم کاری نکردنیست گویا روزنی این سقف قیراندوده را
خضر صد منزل به پیشم آمد و نشناختمبازمی باید ز سر گیرم ره پیموده را
وه که یک قاصد که باشد محرم این راز نیستچند بر کاغذ نویسم حال و شویم دوده را
از شراب سودمندم بخت بد پرهیز دادمی که می خوردم نمی خوردم غم بیهوده را
گل ز بهر اشک لؤلؤیی رنگ کاهیمدر بلورین حقه دارد کهربای سوده را
از کنایت گاه مستی منع آن لب چون کنممی چکد بی خود حلاوت قند آب آلوده را
با «نظیری » چون نشینی گوش بر حرفش مکندر پریشانی میفکن خاطر آسوده را