شمارهٔ ۴۵
از کف نمی دهد دل آسان ربوده رادیدیم زور بازوی ناآزموده را
من در پی رهایی و او هر دم از فریببر سر گره زند گره ناگشوده را
دل در امید مرهم و این آهوان مستریزند بر جراحت ما مشک سوده را
هرگز دلم حلاوت آسودگی نیافتتلخ است خواب دیده در خون غنوده را
آشفته داشت خارش آزادگی دماغدادیم بر هوا سر سودا فزوده را
نتوان چشید قند مکرر وزان لبانبتوان شنود تلخ مکرر شنوده را
یک ره خوشم به خنده دندان نما نکردتا کی نماید آن گهر نانموده را
تا منفعل ز رنجش بیجا نبینمشمی آرم اعتراف گناه نبوده را
نادیده جور ازو ز وفا لاف ها زدمنتوان نمود ترک ستایش ستوده را
منظور یار گشت «نظیری » کلام مابیهوده صرف شکر نکردیم دوده را