گنج

شمارهٔ ۴۴

از چاه غبغبش به درآورده ماه رابر ماه، عقرب سیهش بسته راه را
عابد که بیندش به درآید ز خانقاهسلطان که یابدش بگذارد سپاه را
گر روز حشر پرده ز رویش برافکنندایزد به روی بنده نیارد گناه را
آن کج کله چو بر صف عشاق بگذردشاهان ز سر نهند هوای کلاه را
از هیبت تجلی دیدار سوختیمبرق آورد بشارت باران گیاه را
عاجز شدست دیده ز ادراک حسن اودر حوصله جمال نگنجد نگاه را
باری چو در بغل همه خرمن نمی رودبیچاره در کنار کشد برگ کاه را
امید هست کز سر آن بام بگذاردپا در میان کوی گشودیم آه را
خاکش به فرق کن که به جانان نمی رسدعاشق گر التفات کند مال و جاه را
گر این عطش به خلد «نظیری » ز جان رودجویم ز سلسبیل به آتش پناه را