شمارهٔ ۴۵۵
تا به کی از کثرت غم روی بر زانو نهمتنگ گردد خانه بر من سر به شهر و کو نهم
دفع دل تنگی دمی از شغل غافل نیستمدست اگر بردارم از جیب آستین بر رو نهم
شاکر بختم که منت دار از خویشم نکردعشرتی یاد آورم غم هاش بر پهلو نهم
کوچه معشوق باغ دلگشای عاشق استبینم از هر جا ملالی رو به کوی او نهم
کس درین کاسد دیار از من مشامی خوش نکردچند چون گل رخت رعنایی به رنگ و بو نهم
مایه من انگبین ناب و پر آشوب شهربه کزین بازار جنس خویش بر یک سو نهم
کفر و ایمان را به یک سنگ آن دو ابرو می کشدتا به کی اعجاز را در پله جادو نهم
خو به عشرت کرده ام عادت به راحت چند گاهمی روم تا از سر این عادت ز طبع این خو نهم
طی راه از اشک بر مژگان سبکتر می کنمخم نمی گردد ز ثقلم بار اگر بر مو نهم
نافه مشکم که عطرافشان به پا افتاده امدر چه پا آویزم و رخ بر پی آهو نهم
بوالعجب دردی «نظیری » را به شور آورده استسینه بشکافد گرش زنجیر بر بازو نهم