شمارهٔ ۴۵۴
همیشه گریه تلخی در آستین دارمبه نرخ زهر فروشم گر انگبین دارم
به باد و برقم از احوال خویش در گفتارکه ابر در گذر و تخم در زمین دارم
کسی که خانه به همسایگی من گیردمدام خوش دلش از ناله حزین دارم
نه با گلم نظری نی به صوتم آهنگی استشکسته بالم و صیاد در کمین دارم
مرا به ساده دلی های من توان بخشیدخطا نموده ام و چشم آفرین دارم
دلم رفیق سمندر مزاج می طلبدسموم غیرت وادی آتشین دارم
ز دیر تا بت و بتخانه می برد عشقمخجالت از رخ مردان راه دین دارم
به دست هر که فتد جرعه ای حیف منستندیم میکده ام دل چرا غمین دارم
سرم به کار «نظیری » فرو نمی آیدکه داغ بندگی عشق بر جبین دارم