گنج

شمارهٔ ۴۵۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انگشتم۱۱ بیت
کعبه و دیر شدم صد ره و ویران گشتمبارها معبد ترسا و مسلمان گشتم
باد خاکم به هوا برد و پریشانم کردعطر طرف چمن و گرد بیابان گشتم
نفسی از گل و آبم، نفسی ز آتش و بادنشدم جمع ازان بس که پریشان گشتم
سیلی نهی فضولی ز سلوکم انداختچشم ترسیده تر از طفل دبستان گشتم
بازی نفس ز تعلیم گه عقلم بردگرچه صدبار به دل دست و گریبان گشتم
طوف و سعی حرم عشق نیاورده بجایتشنه زمزم آن چاه زنخدان گشتم
عمر بگذشت و خریدار به هیچم نخریدکار بد بود و بر خویش به تاوان گشتم
پرده ام از رخ اعمال ندامت برداشتخجل از طاعت آلوده به عصیان گشتم
دل گرفتم ز کف دیو هوا آخر کارصاحب جام جم و مهر سلیمان گشتم
زیبد ار زیور دوش و بر حوران گردمکه جلا یافته از خار مغیلان گشتم
اگر از ذوق «نظیری » بفتادم چه عجبطفل بودم که غزل گوی و سخندان گشتم