شمارهٔ ۴۴۹
شکوه نقصان داشت فصلی از میان انداختمنرخ ارزان بود کالا در دکان انداختم
از کفم سررشته گفتار بیرون رفته بودهر گره کز دل گشادم بر زبان انداختم
تا مگر این بخت سرکش زودتر جایی رسدهر کجا ره شد نگون از کف عنان انداختم
راهبر دلال کالا بود و رهزن مشتریدر میان راه بار کاروان انداختم
ساخت نوعی جذبه کارم را که معلومم نشدکی صنم از جیب و زنار از میان انداختم
ثابت اندازی ز صافی نظر شد ورنه منبی پر و پیکان خدنگی بر نشان انداختم
طعم حنظل را به عادت راست کردم در مذاقمن که شکر را ز تلخی از دهان انداختم
شمع را گفتم: چرا منظور هر محفل شدی؟گفت: از بالا نظر بر آستان انداختم
در پناه گریه و عجزم «نظیری » بعد ازینجعبه خالی کرده بر دشمن کمان انداختم