گنج

شمارهٔ ۴۵۱

ضبط حرفی می‌کنم کز وی زبان می‌سوزدمشکوه‌ای در دل گره دارم که جان می‌سوزدم
پاس تن از دور می‌دارد شب هجر تو جانبس که از داغ جدایی استخوان می‌سوزدم
جای شیون دود آهم از دهان سر می‌زندبس که از سوز درون بر لب فغان می‌سوزدم
خواستم شمعی که از وی خانه‌ام روشن شودوه چه دانستم که رخت و خانمان می‌سوزدم
مهربانان زودتر بخشید خونم را به اوبی‌گناهم کشته و از بیم آن می‌سوزدم
کرده‌ام در بی‌خودی آهی که از وی دور بادکرد لب تب خال و از دل تا زبان می‌سوزدم
از که می‌نالد «نظیری»؟ باز مرغ دام کیست؟عیب‌گویی‌های آن آتش‌بیان می‌سوزدم