گنج

شمارهٔ ۴۴۳

امروز پیشت از غم خود دم نمی‌زنمفارغ نشین که بزم تو برهم نمی‌زنم
انداختم به بردن شادی هزار کمغیر از دو شش به باختن غم نمی‌زنم
نازم به این شرف که غلام محبتملاف نسبت ز نسبت آدم نمی‌زنم
صد ره سوار همتم از این و آن گذشتبا آنکه تازیانه بر ادهم نمی‌زنم
می‌سازم ارچه دست دغا بیش می‌کندمی‌بازم ارچه نقش وفا کم نمی‌زنم
امروز بهتر است «نظیری» جراحتمآسوده‌ام که دست به مرهم نمی‌زنم