گنج

شمارهٔ ۴۴۲

خاک دیگر بر سر مژگان بی‌غم می‌کنمدست دل می‌گیرم و دریوزهٔ غم می‌کنم
در تن از آسودگی خونابه دل تیره شدمی‌شکافم سینه و الماس مرهم می‌کنم
بی‌غمم بی‌غم، ز من ای دردناکان الحذرمهر از افلاک و تأثیر از دعا کم می‌کنم
در دل بی‌لذت من یک سر مو درد نیستاز کدورت سور را با آنکه ماتم می‌کنم
جز پریشانی نمی‌آرد دماغ از کار مناز سحر تا شب حساب زلف درهم می‌کنم
سنگ را در دل گره شد گریه از بی‌دردیمخنده از بی‌غیرتی بر اهل عالم می‌کنم
وصل را خواهم «نظیری» طوق در گردن نهاددست دل در گردن شوق کسی خم می‌کنم