گنج

شمارهٔ ۴۴۰

خود را کباب ازین دل خودکام کرده‌اماین پاره‌آتشی‌ست دلش نام کرده‌ام
گر روزگار دشمن من گشته دور نیستخون‌ها ز رشک در دل ایام کرده‌ام
این دل که در وصال تسلی ازو نبودخرسندش از تغافل و دشنام کرده‌ام
بی‌صبرم آنچنان که به قدر کرشمه‌ایجانی گرو نهاده، دلی وام کرده‌ام
پیش خیال او حذر ای دل ز اضطراباین صید را به حیله دمی رام کرده‌ام
شام فراق در نظرم داغ حسرتی استهر می که روز وصل تو در جام کرده‌ام
از نیم جرعه لطف «نظیری» چه بی‌خودی‌ست؟این روز وصل بود که من شام کرده‌ام