گنج

شمارهٔ ۴۳۹

شب نه تشویش صبا نی شور بلبل داشتمخلوتی تا صبحدم با سنبل و گل داشتم
عیش ها سیل بهاری بود، تا آمد گذشتصحبتی با دوستداران بر سر پل داشتم
یاد آن مستان که برچیدند از اینجا نقل و جامبهره کیفیتی از جزو تا کل داشتم
پرتو اکسیر چشمانم به گنج افتاده بودهرچه می بردند در بردن تغافل داشتم
کارم از یک زخمه آخر شد که ظاهر کرد عشقهرچه در جوهر ترقی و تنزل داشتم
عشق و مستی زودتر زینم به مقصد می رسانددیر از آن رفتم که در رفتن تأمل داشتم
در همه کاری مسافر را سبکباری خوش استبسکه ماندم توشه در بار توکل داشتم
می‌شنیدم از «نظیری» عشق وی کردم هوسکی چنین جانسوز دردی در تخیل داشتم