شمارهٔ ۴۳۴
نه مقامی که در آن زاد سفر تازه کنیمنه غباری که از آن سرمه نظر تازه کنیم
سوی این بادیه هرگز نوزیدست نسیمسینه بر برق گشاییم و جگر تازه کنیم
همه از شعله چو پروانه پر انداخته ایموز طپیدن نتوانیم که پر تازه کنیم
تشنه دارند به بحر و دم آبی ندهندخود لب خشک به خوناب مگر تازه کنیم
کی بود یار سفر کرده ما بازآیدجان مشتاق از آن سینه و بر تازه کنیم
خلق را فتنه این شهر فراموش شدهزخم پنهان بنماییم و خبر تازه کنیم
وقت آن شد که می از ساغر خورشید زنیملبی از خنده شادی چو سحر تازه کنیم
شمس دین اختر اعظم به سعادت خواهیمنوبت سلطنت شمس و قمر تازه کنیم
بنده باشیم و ملوکانه حکومت رانیمروش دیگر و آیین دگر تازه کنیم
به تضرع کله فقر ز سر برداریمپادشاهانه همه تاج و کمر تازه کنیم
نقش امید «نظیری » به جهان نتوان یافتبه که این تخته بشوییم و ز سر تازه کنیم