شمارهٔ ۴۳۵
جز نسخه احوال کسان پیش ندارمهرگز نظری بر ورق خویش ندارم
بر دام هوا و هوسم خنده زند مرگصد داعیه بیش و نفسی بیش ندارم
روشن شود از کاوش احباب چراغمزخمی نزند کس که سری پیش ندارم
هر نوع که آید سخن عشق سرایمصبر و خرد قافیه اندیش ندارم
چون خامه آشفته دماغان شدم از دستپروای نوشتن ز دل ریش ندارم
زان نیش که دی زد به رگ دست تو فصاددر یک بن مو نیست که صد نیش ندارم
از من سخن عشق و جنون پرس «نظیری »دیریست دل دین و سر کیش ندارم