شمارهٔ ۴۳۰
زین غم نه گریه آید و نی ناله برکشمسخت است حال مشکل اگر تا سحر کشم
غایب نگشته از نظر از پا درآمدممن آن نیم که رنج فراق سفر کشم
آن بلبل ندیده بهارم که انتظاردر آشیان ز کوتهی بال و پر کشم
بدخوی خانهزادم و مغرور خدمتممعذورم ار ز امر تو یک بار سرکشم
پیدا شود که هرچه مرا هست زان تستفردا که رخت خویش ازین کو به درکشم
ما و سفال آن سگِ کو، زانکه این شرابمستی نمی دهد چو ز جام دگر کشم
چندان مرو ز هوش «نظیری » به روز وصلکین جان بیبهاش به پیش نظر کشم