شمارهٔ ۴۳۱
چند در دل آرزو را خاک غم بر سر کنمآتشی را تا به کی در زیر خاکستر کنم
چند بینم خواری و در سینه دزدم تیر آهشعله را تا کی نگهبانی به بال و پر کنم
زاریم گویا اثر دارد که امشب بر درشنالهای ناکرده خواهد ناله دیگر کنم
تا نبینم زهر چشمش را نمییابم حیاتگر به آبِ خضر کامِ زندگانی تر کنم
با وجود ناامیدی بسکه مشتاق تواممدّعی گر مژدهٔ وصلم دهد باور کنم
گر جز از خاک سر کوی تو خیزم روز حشرخاک صحرای قیامت را همه بر سر کنم
عالمی امروز بر حالم «نظیری » خون گریستوای اگر فردا چنین جا در صف محشر کنم