گنج

شمارهٔ ۴۲۹

همیشه تار و پود کار ناهموار می‌بستمدل و دستم نبود و خویش را بر کار می‌بستم
برش چندان که می‌رفتم نبودش شفقتی با منبه افسون خویش را بر محرمان یار می‌بستم
در آن کو یک شبم گل گشت مهتابی نشد روزیهمیشه خویش را چون سایه بر دیوار می‌بستم
اگرچه پای تا سر عذر تقصیر و گنه بودمز خجلت‌های عصیان لب ز استغفار می‌بستم
کسی دیگر به جز من لذت نقصان نمی‌دانستگر از اول ره سودا درین بازار می‌بستم
نمی‌افتاد چندین رخنه در بنیاد رسواییگر از آغاز دست عقل دعوی دار می‌بستم
کمر در خدمتت عمریست می‌بندم چه شد قدرمبرهمن می‌شدم گر این قدر زنار می‌بستم
نهال عمر پیوند تو کردم برنشد حاصلثمر می‌داد اگر این نخل را بر خار می‌بستم
«نظیری» این تمنا و طلب تا وقت مردن بودمتاع جان به غارت می‌شد و من بار می‌بستم