شمارهٔ ۴۲۸
هرکجا ساخت غمی دایره مسمار شدمهر کجا نقطه شد انده خط پرگار شدم
بوی یار من ازین سست وفا می آیدگلم از دست بگیرید که از کار شدم
بس کزو شد برم آسوده، دو دستم در خوابهمچنان زیر سرش بود که بیدار شدم
دل دیوانه من قابل زنجیر بودبه شکنج سر زلف از چه سزاوار شدم
من دگر قوت پرواز ندارم در دامکاش صیاد بداند که گرفتار شدم
قیمت زخم بلا درد طلبکاری بودنرخ کالا نشنیدم چه خریدار شدم
کس در آتش به دل خویش «نظیری » نرودزان نگه سوخته بودم که خبردار شدم