گنج

شمارهٔ ۴۲۵

من روز ره خانه خمار ندانممستی و طرب جز به شب تار ندانم
مست آمدم و مست ازین مرحله رفتممن قافله و قافله سالار ندانم
پیداست که بر کشتی صد پاره سوارمپا و سر این قلزم خون خوار ندانم
نی کسب کمالی شد و نی طی طریقیاز راه بجز جنبش و رفتار ندانم
چون کودک پرخشم بود گریه حدیثمصد عرض هوس دارم و گفتار ندانم
عمرم به صفیر قفس و دام گذشتستمن زمزمه ای در خور گلزار ندانم
در سردی هنگامه همین کام فروشممن گرمی و شیرینی بازار ندانم
خاموش ز غوغا که درین باغ «نظیری »یک نغمه به صد شاخ سزاوار ندانم