گنج

شمارهٔ ۴۱۲

ما چو سیل این خار از اول به پشت پا زدیمخیمه همچون گل ز مهد غنچه بر صحرا زدیم
کوه دانستیم دنیا را و خود را شاخ گلاز بغل مینا برآوردیم و بر خارا زدیم
جنس کنعان مصریان گفتند در بازار نیستپیشتر راندیم رخش، از کاروان سودا زدیم
دهر ز اول بر سر کین است پندارد که ماسنگ مریخ و زهل بر گنبد مینا زدیم
تکیه بر آب و سری پرباد نخوت چون حبابهرزه وا کردیم چشم و غوطه در دریا زدیم
کس ز ما سرگشتگان ره بر مراد خود نیافتبال و پر در جستجوی منزل عنقا زدیم
قصر فوق و کاخ ته جستیم از ما نبودخوش به خلوتخانه بنشستیم و می تنها زدیم
غیرت ما با کسی، تار دوتایی برنتافتبر خود آخر تاب همچون رشته یک تا زدیم
دلگشا دیدیم، صوت و نغمه امروز رامهر نسیان بر سر افسانه فردا زدیم
سبزه وش شاید که راز خاک بر صحرا نهیمباده حمرا ز جام لاله حمرا زدیم
کس حدیث آشنایی، در جواب ما نگفتقفل خاموشی «نظیری » بر لب گویا زدیم