شمارهٔ ۴۰۴
زان شب که یار کرد نگاهی به سوی دلدیگر به سوی خویش ندیدیم روی دل
صاحبدلی بود که نصیبی به ما دهدگویی به خاک ما نرسیدست بوی دل
آن را که رخ ز آیینه دوست تافتندپهلوی دل نشسته نبیند عدوی دل
بر من نکرد مرحمتی پیر می فروشتا بر سر خمش نشکستم سبوی دل
بر حق گرفت خون دل و دیده دامنماز عیش های دیده بریدم گلوی دل
دستم به چاک سینه از آن باز کرده اندتا من به آب دیده کنم شست و شوی دل
اغوای دیو و ذلت آدم به آب رفتسر داده اند سیل محبت به جوی دل
هرچند گویم از غم دل بیشتر شودخالی نمی شود دلم از گفتگوی دل
گفتم شوم ملازم دل بینمت مگرهرچند برشدم نرسیدم به کوی دل
زان دم که دل به دست رضایت سپرده اماز وی نکرده ام پس از آن جستجوی دل
یاری که دستگیری یاری کند کجاست؟از هر غمم غم تو کند جستجوی دل
بنشین که راحتست «نظیری » وجود عشقیک آرزو کنند هزار آرزوی دل