گنج

شمارهٔ ۴۰۵

نخست عشق به میخانه کرد نزولبه گرد مدرسه گردیدنست نامعقول
ز راه ضربت دستست رقص بی حالانسماع عشق نخیزد مگر ز اصل اصول
کمینه بوالعجبی، در دیار عشق این استکه حاکمی شود از حکم کودکی معزول
از آن عزیز خراباتیان شدیم که ماادب نگاه نداریم، در خروج و دخول
برون ز دلبر شهری، درون ز شاهد غیبگنه به طور ملامت کشان بود مقبول
متاع هر دو جهان را به یک گدا بخشیمگر از هزار تمنا، یکی رسد به حصول
بلند شد سخن عشق، لیک معذوریمکه نیست رخصت گفتار جز بقدر عقول
غرض گدای در دوست بودنست ارنهبه گنج ها نکنیم التفات بر مسئول
خموش تا نشناسد کسی «نظیری » راچه لازم است که معلوم گردد این مجهول