شمارهٔ ۴۰۱
درین بستان به جهد از خار بگسلچو گل خندان شو و از بار بگسل
اگر تعویذ بر بالت گران استبه زخم ناخن و منقار بگسل
سر رشته به بگسستن توان یافتز هم این تار را یک بار بگسل
ز پیش دیده ام بردار کونینگره از پرده رخسار بگسل
غمت گو ناخنی در دل فرو کننمی گویم گره بسیار بگسل
پس از چندین ورع ترسم که گویندشهادت عرضه کن زنار بگسل
میانی کز ریا بستی به خلوتبرو در صحبت خمار بگسل
شهود او «نظیری » سرسری نیستزبان از ذکر و دل از کار بگسل