گنج

شمارهٔ ۴۰۰

گر کشف حجب خواهی بستان می ناب اولور علم ازل جویی بگذر ز کتاب اول
در عشق مکش دفتر کاسرار لدنی راگویند به وحی آخر آرند به خواب اول
خواهی به یکی آری دل را ز پریشانیدر معبد بت رویی چندیش بتاب اول
تا صاف ملایک را بر خاک تو پیماینددر مدرسه بر سرکش دردی شراب اول
در حلقه نمی گنجی تا پخته نمی گردیشرط است که میخواران سازند کباب اول
شاید به شب ظلمت رب ارنی گوییمما را به لب ساغر رفتست خطاب اول
تا هست دمی باقی محروم مکن ساقیمی ها به خم افکندیم با تو به حجاب اول
ما را به صد افسانه در خواب چو می کردیاز بهر چه می کردی بیدار ز خواب اول
در پیری و محرومی خوردیم می و خفتیمگر دور ز سرگیری زین پیر خراب اول
سهلست اگر کاری برعکس صواب افتدچون وضع جهان کردند از روی شتاب اول
بیش از همه می بارد بر کشت «نظیری » راکو تخم نمی کارد بر فکر سحاب اول