گنج

شمارهٔ ۳۹۷

نقش دیبا چنان کشید فرنگکه ز من برد دانش و فرهنگ
کفر از عشق و عشق از ایمانچیست این فتنه ها و این نیرنگ
زمزمم سوخته است گو هندومشت خاکسترم فشان بر گنگ
وه که بر ما نوشته باده فروشباده را سنگ و جام را پا سنگ
چند کورانه دست اندازیمدامن کس نیاید اندر چنگ
زو همه نقش ها و او بی نقشزو همه رنگ ها و او بی رنگ
گله در دوستی نمی گنجدبس که شد راه دوستداری تنگ
به قضا تن دهم که در دریاشادی گوهرست و خوف نهنگ
تو مکن ضرب زخمه را خارجگر «نظیری » غلط کند آهنگ