شمارهٔ ۳۹۵
درهای بسته واشد ز آه سحر مبارکبانگ طلب برآمد دل را سفر مبارک
بالین ارجمندان خشت در مغان استبر روی صبح خیزان باشد نظر مبارک
عشق از کمین برون تاخت عقل از میان برآمدعجب و غرور بشکست فتح و ظفر مبارک
شب های درد و ماتم شد روز تا قیامتاین آفتاب تابان بر بام و در مبارک
بر جان و سر نلرزم در عاشقی که باشدبسیار منفعت را اندک ضرر مبارک
فال سیاه روزی بر بخت بد شگون شدآواز نوحه باشد بر نوحه گر مبارک
آنجا که عاشقانند اختر بعکس گردددل در بلا سعیدست جان در خطر مبارک
طفلی بعار بگذشت پیری به عیب آمدنی بر سر پسر شگونم نی بر پدر مبارک
هان ای پسر که طفلی علم جفا میاموزهرچند جهل شومست هست این قدر مبارک
کونین عرضه کردند بر همت «نظیری »بگزید فقر و گفتا این مختصر مبارک