شمارهٔ ۳۹۴
نگشت دامن گردی درین بیابان چاکدرون نتاخت سواری درین جهان چالاک
اگر مسیح وشی پای در رکاب کندبه مرگ بازنداریم دستش از فتراک
کجا رسیم درین تیره شب خدا داندبه یک دو گام فتادیم در هزار مغاک
به مسکنت بنشینیم تا قبول کنندطفیلیان سر خوان خواجه لولاک
به فتوی خرد پارسا طلاق دهیماگر هزار ببخشند مهر دختر تاک
به گریه دیده ز آلودگی فرو شوییمکه پاک را نتوان دید جز به دیده پاک
فریب نغمه و ساغر خورم معاذاللهبه قول مطرب و ساقی روم ز جا حاشاک
خلاف در سر ما طره تو آشفتهگنه ز جانب ما چهره تو آتشناک
چه تلخی است که در نشئه محبت ماستکه زهرخنده ات افعی و ماند از تریاک
ازین نشاط که در خاطری «نظیری » راعجب نباشد اگر گل برویدش از خاک