گنج

شمارهٔ ۳۹۱

قافیه: ارعشق۱۰ بیت
صبح اول کرده عشقت عشوه‌ای در کار عشقمشتری آورده با خود جنسی از بازار عشق
تا شود ممتاز فهم عارف و عامی ز همعشق هرسو در لباسی می‌کند انکار عشق
زان سوی بازار خوش بوی عبیری می‌رسدعطرها با یکدگر آمیخته عطار عشق
عاشقان را هر نفس صبح و بهاری دیگر استباد نوروزی وزد پیوسته بر گلزار عشق
طاقت آزار نیش ار آوری نوشت دهندصبر کن کز پرده دل گل برآرد خار عشق
آنچه گفت ایزد به آدم با ملک هرگز نگفتگوش ناقابل نباشد محرم اسرار عشق
باد می‌بوید دل آگاه و بویی می‌بردنافه آهو شکافد بر گذر طرار عشق
مست چون ره می‌رود گام پریشان می‌نهدبی‌خودی در خاک پیدا باشد از آثار عشق
هرکه امشب خفت ایمن خواب خوش فردا نکردخواب خوش در پیش دارد دیدهٔ بیدار عشق
نالهٔ زار «نظیری» دشمنان را دوست کرددر دل خارا نشیند زاری بیمار عشق