شمارهٔ ۳۸۸
هرکه تایِب گردد از می بر رخ او رنگ حیفاز سر کوی مغان بر کاسهٔ او سنگ حیف
از عصا و سَبحهام نفزود قدر و حرمتیگردن مینا ز چنگم رفت و زلف چنگ حیف
از می و مستان بریدم یار هشیاران شدمخویش را انداختم در قید نام و ننگ حیف
کامرانیهای خاطر جان و دل را تیره ساختشه چو بیعصمت بُوَد بر مُلک بر او رنگ حیف
تا به راحت تکیه کردی گفت دنیا: اَلرَّحیلبانگ بیهنگام دارد مرغ خوشآهنگ حیف
پیکر فَغفور و خاقان شد درین منظر خرابمیخورد عاقل به نقش مانی و ارژنگ حیف
خوبیای در کس نمیبینم که بنمایم به اودر بغل تاریک شد آیینهام از زنگ حیف
خط چو شد با طرهاش همسایه جای جان گرفتخانه درویش شد از قُرب منعم تنگ حیف
ناز بر شاهد «نظیری» وقت پیری میکنیبس خِرِف گردیدهای از عقل و از فرهنگ حیف