گنج

شمارهٔ ۳۸۷

قافیه: اف۱۰ بیت
تو این گشاد و گره‌ها به دام فکر مبافامید نیست که عنقا برآید از پس قاف
درین دیار که ماییم آدمیت نیستتو هر کجاش به بینی بگو چه شد انصاف
مرا ز سنت و حرمت سه انتخاب افتادامام ساده رخ و عشق پاک و باده صاف
ز علم و زهد و ورع بوی شید می آیدکجاست باده که از خود بشویم این اوصاف
جمال و جاه به حسن وفا صفا داردتو را که حسن وفا نیست از جمال ملاف
شجاعتی که برآیی به دیگران سهلستاگر به خویش برآیی تهمتنی به مصاف
کی این جماعت جاهل خداشناس شوندکه در امور خلافت همی کنند خلاف
تو را چنان که تویی وصف می توانم کردخطیب شهر اگر تیغ می نهد به غلاف
نه عارف است که گفت از حسد «نظیری » راچگونه صیت تو اقلیم را گرفت اطراف
ز لطف شه شده دیهیم پوش درزی شهرچه حیرت است اگر جوهری شود صراف