شمارهٔ ۳۸۶
فتنه با زلف تو گرفته طرفدل ما را نمی دهد از کف
نیم کش سر دهی خدنگ نگاهبگذرانی ز صد هزار صدف
دست برد نگاه چالاکتمرد برباید از میانه صف
به تو سلطان خزانه داو کندرفته بازی و مهره گشته تلف
عاق بر مادر و پدر گردداز نکو پروریدن تو خلف
بر بساطی که بندگان تواندخواجه را بر غلام نیست شرف
هرکجا نغمه و ترانه تستاز کف مطربان نیفتد دف
جعد اگر ز آفتاب برداریننماید به روی ماه کلف
آن چه بی روی تو «نظیری » دیدبی سلیمان ندیده بود آصف