شمارهٔ ۳۸۵
آنی به اثر داری و شأنی به تصرفدل ها نشود شیفته کس به تکلف
فکر تو به وحدت برد از گفت مجازمهرچند که طبعم بگریزد ز تصوف
بر قامت ما کسوت تقصیر بریدندتا زیب خداوند شود عفو و تلطف
لب باز کشیدیم که مهر تو درآیدپستان کرم شیر درآرد به توقف
از غبن زمانی که به قید تو نبودمدر خود به غضب بینم و در توبه تأسف
چون گرسنه سفله به خوان تو رسیدماز لقمه بسوزم لب و کام و نکنم پف
مستوری تو بیش کند شوق «نظیری »جز عصمت یوسف ندرد پرده یوسف