شمارهٔ ۳۸۴
نالم ز چرخ اگر نه بر افغان خورم دریغگریم به دهر اگرنه به طوفان خورم دریغ
بر گل شکر نشاند و خون جگر دهدبر سفره سپهر به مهمان خورم دریغ
صبحم که بر صبوح خودم خوانده روزگارخندم به طنز و بر لب خندان خورم دریغ
مهمان مسرفم که به ممسک رسیده امبر مرگ میزبان به سر خوان خورم دریغ
با جاهلان معجبم افتاده اختلاطتحسین کنم به ظاهر و پنهان خورم دریغ
کارم به دوستی ریایی فتاده استدر مرگ دوستان به گریبان خورم دریغ
بیماری ضعیف خرد را علاج نیستبا حکمت مسیح به درمان خورم دریغ
دشوار کم شود اگر افسوس کم خورممشکل از آن فتاده که آسان خورم دریغ
بازآی تا به پای تو ریزم نثار خویشمن آن نیم که بهر تو بر جان خورم دریغ
شورابه ای که بر لبم از دیدگان چکددونم اگر به چشمه حیوان خورم دریغ
در آه و ناله عمر «نظیری » به سر رسیدسیر آمدم ز بس که پریشان خورم دریغ