شمارهٔ ۳۷
ز عاشق میشود معشوق را نام و نشان پیداثمر نیکو نیاید تا نگردد باغبان پیدا
خودیها محو گردد گر تو از رخ پرده برداریگمان پوشیده گردد هر کجا گردد عیان پیدا
من آن روزی که بر رخ فتنه میشد زلف میگفتمکه روز خوش نخواهد گشت هرگز در جهان پیدا
در آن صحرای بیپرسش که رهزن راهبر باشددل مجروح گردد کاروان در کاروان پیدا
تبی گر عارض جسمم شود آن را دوا سازمچه سازم سوز عشقی را که شد در استخوان پیدا
تمنایش چو گردد گرد خاطر مضطرب گردمچو محتاجی که گردد در سرایش میهمان پیدا
بغل از نامه احباب پر کرد و نمیخواندکه میترسد شود مکتوب من هم در میان پیدا
نمیدانم ز من در جان سپاریها چه نقصان شدکه اکثر میشود از بدگمانی امتحان پیدا
«نظیری» سوی او کم رو که امروزست یا فرداکه از خاکسترت هم نیست در کویش نشان پیدا