گنج

شمارهٔ ۳۸

قافیه: نرا۹ بیت
گل خلعت نو داد دگر شاخ کهن رابر سلطنت حسن سجل ساخت چمن را
شاخ گل خوش بو به ره باد سحرگاهبگشود سر نافه غزالان ختن را
شد لاله به خمیازه به یاد می لعلتاز باده لبالب چو قدح دید دهن را
افراخت صراحی سر و گردن به توجهتا خوش به کف مست دهده جام ذقن را
سر تا قدم نی به تماشا نگران شدتا خوب دهد چنگ به مطرب برو تن را
حوران بهاری به نثار می و مطربدر بوسه گرفتند سراپای چمن را
در عهد می و نغمه ز بس دید درستیسنبل ز خم جعد برون کرد شکن را
گلبرگ بناگوش رخت بود مناسبگل دست شد و بست بر او زلف رسن را
بر گوش خورد نعره احسنت «نظیری »پرسی اگر از مرده صدساله سخن را