شمارهٔ ۳۵۴
افسر به قبادی ده و خاتم به جمی بخشاز دام به ما پیچی و از زلف خمی بخش
زین کعبه نشینان گره دل نگشایدتوفیق نگاهی ز غزال حرمی بخش
عفو تو پسندیده ام و کیش برهمنیا حورلقایی برسان یا صنمی بخش
تا سجده کنم نقش پی راست روان رازین قوم سراغم به نشان قدمی بخش
ما سوختگان را به جگر آب نباشدکافی به سرشکی ده و بحری به نمی بخش
آن شیشه که بر طاق بلندست فرود آرزان باده که دستی نرسیدست دمی بخش
بر خوان تو امساک نباشد جگری دهمرسوم تو نقصان نپذیرد کرمی بخش
غم های تو آسوده کند عالم و گویدگر غم به کسی می دهی این گونه غمی بخش
گر دیده ام از فکر تو محجوب نظرهابا عشق که گفتهست کز آتش ارمی بخش
تنهایی و خلوت طلبد عشق «نظیری »این خیل و خدم را به امیر حشمی بخش